صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

530

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

يكى از انصار بودم . اگر مردم يكپارچه شوند و انصار هم يكپارچه گردند ؛ بىترديد به انصار مىپيوندم . خدايا ! بر انصار و نسل آنان رحمت آور . » مردم آن قدر گريستند كه محاسنشان اشك‌آلود شد و گفتند : از اين كه [ وجود مبارك ] پيامبر سهم و نصيب ما گشته است ؛ بسى خرسنديم . پيامبر از آنجا بازگشت و مردم پراكنده شدند . « 1 » ( 1 ) نمايندگان هوازن پس از تقسيم غنايم حنين ، چهارده نفر به نمايندگى مردم هوازن به سركردگى زهير پسر صرد - كه همگى ايمان آورده بودند - خدمت پيامبر آمدند . « ابو برقان » ، عموى شيرى پيامبر نيز در ميان آن هيأت بود . از پيامبر التماس نمودند بر آنان منت نهد و زنان و فرزندانشان را آزاد كند و اموالشان را بازدهد . پيامبر پاسخ داد : كسانى با من هستند كه آنان را مىبينيد و گرامىترين گفتار نزد من راست‌ترين آن است . فرزندان و زنانتان را بيشتر دوست داريد يا اموالتان را ؟ گفتند : ما هرگز ، چيزى را برتر از ناموس و نژاد نمىدانيم . پيامبر فرمود : پس از نماز ظهر بپاخيزيد و بگوييد : ما پيامبر را پيش مسلمانان و مسلمانان را پيش پيامبر ، شفيع قرار مىدهيم كه اسيران ما را به ما بازدهند . پس از اداى نماز ظهر ، نمايندگان هوازن ، آن طور كه پيامبر يادشان داده بود ؛ بيان كردند . پيامبر فرمود : آن چه در نزد من و فرزندان عبد المطلب مىباشد ، از آن شما گردد . از ساير مسلمانان هم درخواست خواهم كرد كه اسيران را به شما بازگردانند مهاجر و انصار گفتند : آن چه نزد ماست ، به پيامبر تعلق دارد . اقرع پسر حابس و بنو تميم و عيينه پسر حصن و بنو فزاره گفتند : ما سهم خود را پس نخواهيم داد . عباس پسر مرداس گفت : من و بنى سليم نيز سهم خود را باز نخواهيم داد ؛ اما بنى سليم گفتند : هر چه سهم ما باشد از آن پيامبر است . عباس پسر مرداس گفت : [ طايفه‌ام ] مرا خوار نمودند . ( 2 ) پيامبر [ به مسلمانان ] فرمود : آن طايفهء هوازن كه اينجا آمده‌اند مسلمان هستند و من دربارهء اسرايشان تأمل كردم و خودشان را ميان زنان و فرزندان و اموالشان مخيّر گردانيده‌ام .

--> ( 1 ) - ابن هشام . بخارى .